![]() |
![]() |
|
|
همه چیز از همه جا |
|
ديدی که خون ناحق پروانه شمع را چندان امان نداد که شب را سحر کند ؟
|
|
+ نوشته شده در
شنبه چهارم مهر 1388ساعت 11:57 توسط گوشه گیر |
|
|
پسرک خسته و گرسنه، پای کشان در خيابانهای سرد و يخزده، قدم بر می داشت. - آقا خواهش می کنم يه جوراب بخريد. جنسش خيلی خوبه. فقط يه جفت. اگه بخواين ارزونتر هم می دم. - نمی خوام پسر جون برو مزاحم نشو. چند قدم جلوتر. - خانم، يه جفت جوراب بخرين. تو رو خدا. خيلی ارزونه. فقط يه جفت. - اه، برو پی کارت پسر جون، جوراب می خوام چيکار. خيلی بد شد، امروز حتی يه جفت جورابم نفروختم. حالا بايد چی کار کنم. ديگه داره تاريک ميشه. بايد برم خونه. تو هم سردته مگه نه؟ برو تو شيطون، سرما می خوری. و آرام سر موشی را که در جيب داشت به پايين هل داد. * * * - چه عجب، بالاخره برگشتی!؟ معلومه تاحالا کدوم گوری بودی؟ - عمه جون باور کنين داشتم جوراب می فروختم. - آره جون خودت، ببينم، امروز چقدر فروختی؟ - بخدا هيشکی جوراب نخريد. باور کنين راست میگم. هيشکی ازم نخريد. - چی ؟ يعنی دست خالی برگشتی خونه ؟ گم شو برو بيرون، پسره سر به هوا، مگه اينجا هتله، يالا ببينم بيرون. و يقه پسرک را از پشت گرفت و کشان کشان به بيرون هل داد. - عمه جون تورو خدا، هوا خيلی سرده. تازه موشی هم سردشه. تورو خدا. فردا همشو می فروشم. قول میدم. تورو خدا. - گم شو برو بيرون، مرده شور خودتو موشتو ببرن. يه شب که تو سرما بخوابی ديگه هوس شيطونی به سرت نميزنه پسره سر بهوا. دست خالی برنمی گردی. شير فهم شد؟ پسرک با چهره ای خسته و اشک آلود از روی زمين بلند شد. موش کوچولوی من، طوريت که نشد؟ ببينم ! پاپيون دمت شل شده ؟ عيب نداره، خودم برات سفتش می کنم. و با دستانی لرزان، پاپيون صورتی رنگی را که به دم موش بسته شده بود، مرتب کرد. هوا تاريک شده بود. بی هدف به راه افتاد. سوز سردی تا مغز استخوانش را منجمد می کرد. بريم اونجا، اونا آتيش روشن کردن. بريم کنار آتيش. بهتر شد نه؟ موش کوچولوی من، توهم گشنه ای ؟ بيا، يه کم خورده نون ته جيبم هست. ولی فقط همينه. بايد با همين يه ذره سرکنی. - آهای شما ولگردها، وايستين ببينم، ايست ايست. - فرار کنين، فرار کنين، پليس. و همگی پا به فرار گذاشتند. پسرک با تمام نيرويی که در بدن داشت می دويد. دستش را محکم روی جيبش فشار می داد تا مبادا موش از جيبش بيرون بيافتد. بريم زير اون پل. اونجا امنه. لااقل برف نمی آد. چه برفی شده. خيلی سردمه. فکر کنم دارم می لرزم. خوش بحالت، لااقل جات تو جيب من گرمه. و آرام موهای سفيد رنگ و نرم موش را نوازش کرد. احساس سرما و خواب آلودگی می کرد. حس کرد پلکهايش سنگين شده. رفته رفته احساس کرد بدنش سبکتر شده. پاهايش را ديگر احساس نمی کرد. حس خوبی بود. ديگر سرما را احساس نمی کرد. موش را داخل جيبش فرو کرد و آرام خوابيد. * * * - هی تنبل، چقدر ميخوابی؟ پاشو ديگه، صبح شده. ببين هوا حسابی روشن شده. لنگ ظهره، پاشو تنبل. پسرک با وحشت از جا پريد. ظهر شده بود و او خواب مانده بود. حتما يک فصل کتک مفصل در انتظارش بود. اما يادش آمد که ديشب زير پل خوابش برده بود. خيالش کمی راحت شد. با تعجب نگاهی به اطراف انداخت. - اينجا ديگه کجاست؟ - اينجا؟ خوب می خواستی کجا باشه؟ - شما کی هستين؟ - من؟ حالا ديگه منو نمی شناسی؟ - شما کی هستين خانوم؟ - ای بابا، حالا ديگه موش کوچولوتو نمی شناسی؟ - موش؟ اِ... موشم کو؟ - ايناهاش ديگه. جلوت وايستاده. - ها ... ؟ - نگاه کن، اينم پاپيون صورتیم. پسرک هاج و واج به دخترک زيبايی که روبرويش ايستاده بود نگاه میکرد. با اندکی ترديد گفت. - ببينم نکنه تو يه فرشته ای؟ آره؟ - ای ناقلا! خيلی باهوشيها! بله آقا، من از اولشم يه فرشته بودم. فقط خودمو شکل موش درآورده بودم. - چه خوشگلی!!!؟ - پس چی؟ فرشته ها همشون خوشگلن. چی شد؟ چرا ناراحت شدی؟ من که چيزی نگفتم! - ببينم ... نکنه مثل قصه سيندرلا، همه اين چيزها فقط تا 12 شب باشه؟ - نه پسر کوچولوی من. اينا تا ابد مال توئه. - همه اينا؟ - همه اينا. - پس تو هم تا ابد پيشم می مونی؟ - معلومه که می مونم. - تا ابد؟ - تا ابد. * * * هی پسر جون. چرا اينجا خوابيدی؟ پاشو ببينم. هی مگه باتو نيستم. آخی. طفلک بيچاره. مثل اينکه ... !!! بدنش سرده سرده. فکر کنم يخ زده. طفل معصوم. بايد پليسو خبر کنم. |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوم شهریور 1387ساعت 23:58 توسط گوشه گیر |
|
|
نيکی کن، نه بخاطر انسانها که دير زمانی است نيکی از ياد برده اند نيکی کن، نه بخاطر خدا که دير زمانی است، او نيز چون انسانها نيکی از ياد برده است و انسانها را نيز، هم نيکی کن، بخاطر خويشتن خويش تا به خود بگويی نيکی کردن هنوز از يادها نرفته است از خودم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 21:30 توسط گوشه گیر |
|
|
برای آنکه بت پرست نباشی کافی نيست بتها را شکسته باشی بايد خوی بت پرستی را ترک گفته باشی "نيچه" |
|
+ نوشته شده در
جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 16:11 توسط گوشه گیر |
|
|
- استاد، انسان کامل کيست؟ - فرزندم، انسان معجونی است از عشق و عقل. انسان کامل چون بندبازی است که ماهرانه تعادل ميان اين دو را حفظ می کند و بر ريسمان نا استوار انسانيت، در ميان تندبادهای زندگی، به پيش می رود. - استاد، تواند بود که انسانی کامل باشم؟ - فرزندم، گمان مبر که اين کاری است سهل، چه، حفظ تعادل بر ريسمانی نا استوار در ميان باد، سهل تر است تا حفظ تعادل ميان عقل و عشق، بر ريسمان نا استوار انسانيت، در ميان طوفان زندگی. - پس، ... مرا اميدی نيست؟ - فرزندم، هرگز اميد از کف مده، چه، اميد، نيروی محرک آدمی است، و انسان نا اميد، قدم از قدم نتواند برداشت، تا چه رسد به بند بازی بر ريسمانی نا استوار. - استاد، مرا هنر آدميت خواهيد آموخت؟ - فرزندم، اين تنها هنری است در گيتی، که نتوانی از کسی آموخت، مگر از خويشتن خويش. - ليک چگونه؟ - فرزندم، تو را سه چيز چراغ راه گردانم، مادام که اين سه، روشنگر راه گردانی، هرگز از راه آدميت به بيراهه نروی و از فراز ريسمان آدميت سقوط نکنی. - چيست آن سه؟ - اول راستی و راستگوئی. چه، ناراستی و فريبکاری، ميوه بی خردی است، و نشان زوال عقل. دوم نيکی و نيک خواهی. چه، ايندو، نشان عشق است و شادی بخش روان. سوم صبر و بردباری. که حاصل گرد آمدن عشق و عقل در ظرف آدمی است. فرزندم، برای پيش رفتن بر ريسمان آدميت و حفظ تعادل ميان عقل و عشق و انسان کامل شدن، بکوش. ليک، هرگز از ياد مبر که تو پيش از همه، انسانی. انسانی با تمام ضعفها و محدوديتهای انسانی. پس افزون بر توان، از خود مخواه و بر خود سخت مگير. از ياد مبر که هر بندبازی بارها از فراز بند به زير افتاده تا راه و رسم بندبازی آموخته، پس اگر ايستادن بر بند، دشوار يافتی و حفظ تعادل نتوانستی، نا اميد مشو و تلاشی ديگر آغاز کن. باشد که روزی بندبازی توانا شوی و باد غرور هرگز تو را به زير نکشد. از خودم
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 1:32 توسط گوشه گیر |
|
|
يک گاو در آسمان و نامش پروين يک گاو دگر نهفته در زير زمين چشم خردت باز کن از روی يقين زير و زبر دو گاو، مشتی خر بين
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 0:52 توسط گوشه گیر |
|
|
گاهی آدمها بدنبال چيزی می گردند که در دست دارند گاهی خوشبختی چنان بما نزديک است که آنرا نمی بينيم از خودم
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 10:23 توسط گوشه گیر |
|
|
اگه بگم هر آرزويی بکنی برآورده ميشه، چه آرزويی می کنی؟ صبر کن، چشماتو ببند، خوب فکر کن، بعد تو دلت آرزو کن. . . . . . مطمئنم آرزوهای زيادی داری. آدمها همه همينطور هستن. هزار و يک خواست و آرزو دارن. اما در حقيقت، همه دنبال يه چيز هستن. خوشبختی آدمها از صبح تا شب اين در و اون در ميزنن دنبال خوشبختی از صبح تا شب تو اين کوير پر از سراب، دنبال يه قطره آب خوشبختی خودشون رو بدنبال اين سراب و اون سراب به آب و آتيش می زنن و در پايان روز نااميد و تشنه، چيزی جز شن و خاک نسيبشون نمی شه آدمها همه دنبال خوشبختی هستن هر کسی خوشبختی رو تو يه چيزی می بينه پول، قدرت، همسر خوب، ماشين فلان مدل، ويلای فلان جا و ... واسه همين هم هر کسی برای رسيدن به خوشبختی يه چيزی رو آرزو داره جالب اينجاست که هيچ کس در اين ميون، خود خوشبختی رو آرزو نمی کنه طفلک آدمها، طفلک خوشبختی آدميزاد با اينهمه ادعای دانش و خرد عقلش نمی رسه که بجای آرزو کردن اين همه چيزای جور وا جور برای رسيدن به خوشبختی خود خوشبختی رو آرزو کنه به همين سادگی طفلک آدمها باور کن خيلی از آدمها تا آخر عمرشون، دنبال خوشبختی به اين در و اون در می زنن و بدنبال بدست آوردن چيزهای مختلف برای رسيدن به خوشبختی عمرشون رو هدر ميدن در حالی که کافی بود فقط خود خوشبختی رو آرزو می کردن به همين سادگی |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 11:43 توسط گوشه گیر |
|
|
چند وقته خيلی داغونم واسه همين هم نمی خواستم بنويسم ولی ديگه طاقتم نگرفت خسته ام داشتم فکر می کردم اصلا ما آدمها برای چی تلاش می کنيم تا حالا فکر کردين اين همه تلاش واسه چيه ؟ يه لحظه با خودتون فکر کنين ... واقعا تو زندگی دنبال چی هستين ؟ اين همه دوندگی و اين در و اون در زدن واسه چيه ؟ راستش اکثر آدمها خودشون هم نمی دونن ! فقط می دون که از بقيه جا نمونن ولی من ديگه از اين مسابقه بی پايان و برنده خسته شدم ديگه نمی خوام بدوم می خوام بايستم و نگاه کنم تا حالا تشنه ای رو که تو بيابون دنبال سراب می دوه ديدين ؟ هربار به اميد آب تا پای جون تلاش می کنه و هربار هم جز شن و خاک چيزی نسيبش نمی شه زندگی آدمهای زمينی همينه آدمها تشنه اند بيشتر آدمها تا آخر عمرشون نمی فهمن که تشنه چی هستن ؟ که دنبال چی می گردن ؟ بيشتر آدمها اينقدر می دون که حتی فرصت ندارن فکر کنن که دنبال چی می دون گردون، نگری ز قد فرسوده ماست جيحون، اثری ز اشک پالوده ماست دوزخ، شرری ز رنج بيهوده ماست فردوس، دمی ز وقت آسوده ماست انگار زندگی آدمها از زمان خيام تا به حال هيچ فرقی نکرده فقط رنگ و لعابش عوض شده وگرنه آش همون آشه و کاسه همون کاسه |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 14:29 توسط گوشه گیر |
|
|
آنجا که ارسطو چهره درهم می کشد بودا، نشسته لبخند می زند از خودم
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 12:34 توسط گوشه گیر |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
متفکر گوشه گیر |
| پیوندها |
|
باران شعله های پارس Friend |
| تعداد بازديد کننده |
|
|